تبلیغات
آهسته وحشی می شوم - پست های آبان 1386
آهسته وحشی می شوم




نفرین شده نفرینم میکند! [General , ]



تو دله همه ی ادما یه چیزیایی هست که بقیه ازش بیخبرن . یه داستان عجیب یه راز بزرگ یه اتفاق  یه راه یه بیراهه ی مخفی که هیشکی ازش خبر نداره جز خودشون. یه موقع های تو ی اون ته تهای دلمون یه رازی داریم که از ترس این که کسی نفهمه اصلا خودمون هم بهش فکر نمیکنیم  .باورتون میشه بعضی موقع اصن اون راز یادمون میره.

راز من .راز تو .راز زندگی .بعضی وقت ها واسه فهمیدن رازی خیلی باید تلاش کرد اصن باید خودتو بکوبی به درو دیوار. یه موقع هایی هم اصن لازم نیست سر از اون راز در بیاری این جوری هم خودت راحت تری هم دل پر از رازش.....

خیلی وقت ها با همدیگه از غم و شادی حرف میزنیم ولی توی همه ی این ها راز نیست همیشه لازم نیست از زخم و نمک حرف بزنیم. راز ها همیشه تو دلا نیستن.

گاهی وقت ها بعضی ادما اون قدر تو زندگی شون راز کوچیک وبزرگ دارن که دلاشون جایی واسه نگهداری اون راز ها نداره ایجاست که دیگه باید یه سر به چشای ادما بزنی .میدونی این هارو دارم با اشک مینویسم لابه لای این کلمات خیسی اشکام چشای تورو هم تر میکنه.

می دونستی چشا هیچ موقع دروغ نمیگن. از تو چشاش خوندی که دوست داره؟؟؟میدونستی سکوت خودش یه رازه سر به مهر شدست. هیچ میدونستی چرا هیچ موقع نمیزاره به چشاش خیره بشی؟؟؟ میدونستی اگه بتونی به چشاش خیره نیگاه کنی همه ی رازاش بر ملا میشه.

باور میکنی به چشاش نیگاه کردمو گفتم دوست دارم.

بزرگ ترین راز ها خودشونو تو سکوت تو چشمامون پنهون میکنن. مراقب باش برفای دلت اب نشه که اگه این طور بشه دیگه تو رازی نداری که بخوای از بقیه قایمش کنی.

اشک !!!! کاش میفهمیدیم چه راز هایی تو این قطره ها جا خوش کرده .

به صدایی که با گوشات میشنوی اعتماد نکن به دلت یاد بده که به صدای دلا گوش کنه به دلت یاد بده که بشنوه ولی نشکنه. 

 شبنم و اشک های من مانند ارزو هایم از سرمای دلش یخ زده .کاش زخم های دلم هم یخ بسته بود. وقتی بهار بیاد یخ های دلت  اب میشه برف های روحت اب میشه اون موقع دیگه رازی نداری. اون موقع نیازی به داشتن راز نداری.

تو سکوت با هم سخن گفتن با چشا حرف زدن یه پیوند صادقانه یه نیاز عاشقانه یه نگاه منتظر همه پر از رازن .فقط لازم یه بار بهش اعتماد کنی.

گاهی وقت ها فقط همدیگرو ازار میدیم بدون اینکه بدونیم داریم چی کار میکنیم سر از راز های همدیگه در میاریم  میخوایم بهم نزدیک تر بشیم ولی هر روز دستامون از هم دور تر میشه.نگاهامون بهم غریب تر میشه.بیشتر وقت ها راز ها باید سر به مهر بمونند .زندگی زندگی زندگی زندگی زندگی.

از تنهایی فرار نکن به تنهایی پناه نبر .رازی که بخواد فاش بشه میشه حتی با یه نیگاه کوچیک به همون چشای خسته و خمارت.

همه دنبال این هستن که از رازهای همدیگه باخبر بشن بیا یه کاری بکن بیا یه تیکه از راز دلتو بزار واسه اون دلا.بزار کشفش کنن بزار دلاشون سرگرم اون تیکه از رازت بشه این جوری بقیه راز هات تو دلت واسه همیشه پنهون میمونه هیشکی هم دنبالش نمیگرده بزار به همون چیزایی که فهمیدن دلاشون خوش باشه.

بزار شیرینی راز سر به مهرت فقط واسه دله خودت بمونه و کسی که شریک توی این رازته .من اینهارو از دل بزرگ اون  یاد گرفتم.

 گاهی وقت ها که شکوه میکنیم از زندگی از سرما ی وجودمون از طوفان خانمان سوز دلمهامون اونجاست که دلمون خوش میکنیم به نوری که از روزن کلبه ی دلش به دلمون میتابه.

من اموختم به صدایی دل خوش کنم که از دلش بر اید نیاموختم صدایی که از زبان با تنفر خشم هم اغوش شده است را بشنوم. 

من خسته ام خسته خسته خسته

پ.ن.۱. تو قفس نبود که از قفس بپره باور کن .بهار کوتاست زمستان بلند.

پ.ن.۲.باور کن باور کن باور کن چشم ها دروغ نمیگن.

پ.ن.۳.هنوز هم محتاج نوازش دستهایت هستم.

 



نوشته شده توسط نفس در  چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ما امروز با چشما نی گریان چت میزنیم... [General , ]



         ما امروز یه کشف مهم کرده ایم... البته به کمک یه دیوونه...

        منظور از ما یعنی خودمان... به قول اقایی ما برای خودمان شخصیت قایل می           شویم...

        پس ما خودمان را جمع می بندیم.. .البته ما این کشف را زودتر از این ها می    دانستیم..

       ولی خودمان را به کوچه علی چپ می کوباندیم....

     بسیار فراوان محکم زیاد ایا؟؟؟ در هر حال کشفی که ما را یه تکان هشت ونیم     یشتری داد ... این بود...

     امروز فهمیدیم ما تا حالا در کسوت توپ برای آقایی هم بوده ایم...

    هوراااااااااااااااااا گل هم که شدیم....

    اقایی گل کردی ولی لازم نبود این قدر محکم بر این توپ یه لایه شوت کنی...

      کمرمان با این شوت شکست... ولی باز هم جای بسی  خوشحالی است...

     چرا؟؟؟

    چون حداقل اقایی ما را به کسی دیگر پاس نداد...

    ها ما خوشحال شدیم...یا اقایی مثل بازیکن پیروزی اولادی به خودش و پاهاش  اعتماد داره...

      یا .غ.ی. .ر.ت. ملی... که از دومی چشمان اب نمی خورد...

     ولی  اقایی خداییش خیلی نامردی بود  داوری هم که افتضاح...

     در این بازی هر کی از راه رسید محکم کوبا ند بر سر مبارک ما...

     چون  پتک اهنین که بر استخوانی نرم کو بند ....

     از این اخرین لگدی هم که به ما کوبا ندی...

     صدای شکسته بند پیر محله یمان امد...

    ما امدیم( او نیز جدیدا برای خود شخصیت قایل میشود) بد شیکسته!!!!

    این استخوان جوش نمی خورد نقطه سر خط....

      هنوز هم از این لگد نوچ  شوت غافلگیرانه ی حرفه ای کمرمان درد می کند...

     حالا حالا ها هم از جا یمان نمی توانیم  برخیزیم . به زمین  گرم  خورده ایم....

     یعنی میشه یه روزی یلند بشم بتونم روی پاهام بایستم...

     میشه یه روزی اسمون رو بی کینه نیگاه کنم...

   میشه باز از روز دوشنبه خوشم بیاد... اولین بار روز دوشنبه دید مت...

     اخرین بار هم روز دوشنبه دید مت....

         تولدت روز دوشنبه بود.....

      هی تویی که به خودت می نازی روز تولدش من کنارش بود م....

       البته یه سر خر هم داشتیم که مهم نبود اخه بهش میگفت  د یوونه...

        ولی اون از همه عاقل تر بود...

       عزیزم هنوز هم محتاج نوازش دست هایت هستم...

      پ.ن.۱. د وستشان داریم  قده  نان  نمک...خا نوم اقا شعار نده درکم کن  لطفا...

     پ.ن.۲.بی خیال ذ وق نکنید ما با زلزله هشت ونیم ریشتر هم ا دم نمی شویم...

      پ.ن.۳ خسته شد م خیلی .........وبلاگ خودمه مال خودم...

                            به خدا دوست دارم می دونی؟؟؟..................... 

 



نوشته شده توسط نفس در  یکشنبه 13 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ

() نظر
       




کامنت نمی خوام این پست بیرحمانه است [General , ]



اولین بار پشت ویترین مغازه دیده بودمش.سبزه با چشای مشکی وبینی کوچیک..اولین بار که دیدمش یه بلوز ساده ی صورتی تنش کرده بود.

با چشای سیاهش بهم چشمک می زد.فکر می کرد خیلی زرنگه فکر میکرد میتونه از پسم بر بیاد.خودشو برام لوس می کرد و من این لوس بودنشو دوست داشتم. تمام روز وشب پشت ویترین میشستم و با هم حرف می زدیم.حاظرنبود پاشو از مغازه بیرون بزار آخه ترسو بود و من هم در دل بهش حق می دادم.

عروسکم رو میگم اسمشو بعد ها گذاشتم پرنیا.

من عاشق عروسک بازی بودم.خیلی هم عروسک داشتم جور واجور .

تصمیم گرفتم بخرمش اخه ازش خیلی خوشم اومده بود.رازی نمی شد.دوست داشت فقط از پشت ویترین باهام حرف بزنه ولی من می خواستم تو دستام محکم بگیرمشو باهاش بازی کنم.

واسه رازی کردنش مجبور شدم دروغ بگم  من باید اون عروسکو می خریدم  اخه من عاشق عروسکای جدیدم .

.بهش گفتم تو اتاقم خیلی عروسک دارم ولی تو با همه فرق می کنی .به عروسکم قول دادم که تنها عروسک اتاقم باشه قول دادم فقط اونو تو قفسه ی عروسکام داشته باشم.وقتی بهش قول می دادم فقط می خندید خنده هاش تلخ بود انگار فهمیده بود دارم دروغ می گم.

عروسکمو خریدم واسه آوردنش به اتاقم خیلی چونه زدم بالاخره گذاشتمش تو قفسه عروسکام.ناز شده بود می خندید خنده هاش دیگه تلخ نبود.عروسکم ساده بود ولی شاد بود.عروسکم معصوم بود ولی غمگین هم نبود.

من یه هم بازی داشتم از بچگی با هم بودیم همیشه باهم عروسک بازی می کردیم .عروسکمو نشونش دادم.عروسکم از هم بازی ام می ترسید. 

.عروسکم عاشق صندلی چرخ دار بود .دوست داشت بزارمش رو صندلی بچرخونمش وقتی می چرخید از ته دلش می خندید.ومن از دور به سادگی بچه گونه اش می خندیدم .

عروسکم خوشگل نبود ولی من همیشه بهش  میگفتم خوشگلی  عروسکم تنها بود ولی شاد بود عروسکم حسود بود و من این حسادتشو دوست داشتم.

من همیشه باهاش بازی می کردم دیگه وقتی برای عروسکای دیگه نداشتم.همه می دونستن من عاشق عروسکای جدیدم.ولی عروسکم این رو نمی دونست و اون همچنان شاد بود و میخندید.

یه روز چشام به یه عروسک جدید افتاد خیلی خوشگل بود من عروسک جدید می خواستم .خواستم بخرمش که به یاد عروسکم افتادم.اخه اون تو اتاقم چشم انتظارم بود .

ولی دیگه وقتش رسیده  بود باید عروسک جدید می خریدم اخه عروسکم کهنه شده بود من خیلی باهاش بازی کرده بودم به خودم حق دادم  بر گشتم و  خریدم. 

عروسکم فهمیده بود چیزی  نمی گفت ولی غمگین شده بود میخندید ولی شاد نبود.عروسکم تنها منو داشت ومن این رو خوب می دونستم.

عروسکم با یکی از عروسکای دیگه درد ودل می کرد بهش گفته بود که بهش قول داده بودم تنهاش نزارم گفته بود قرار بود باهم از این شهر بریم قرا ر بود تنها عروسک اتاقم باشه.ومن انکار کردم.

هیچ وقت به روی خودم نیاورد شاید خجالت می کشید شاید دلش نمی خواست بهش دروغ بگم شاید دلش به حال خودش سوخته بود ولی  نمی دونم اگه میگفت چه جوابی بهش می دادم.

ازش خسته شده بودم  کهنه شده بود عروسکم دیگه شاد نبود غمگین بود دیگه نمی خندید اخه خیلی باهاش بازی کرده بودم .اون باید می فهمید که دیگه وقتشه ولی نفهمید ومن بیشتر ازارش می دادم.

هنوز نمی دونم چی شنیده بود که ازم می ترسید دوسم داشت ولی هر روز غمگین تر از روز قبل میشد.هیچ وقت پای درد و دلاش نشستم.

تازگی ها می خندید هنوز هم نفهمیدم چرا؟ اره شاید می خواست این جوری بیشتر پیشم بمونه یواشکی گریه می کرد ولی پیش من می خندید همیشه چشای قرمزش  لوش می داد.

یه شب که داشت می خندید بهش گفتم دیگه نمی خوامت من عروسک جدید دارم .اصلا تعجب نکرد انگار خیلی وقته این رو فهمیده بود.

فکر می کرد اونقدر برام عزیز باشه که هیچ وقت به روش نیارم مثل خودش که هیچ وقت دروغ هامو به روم نیاورده بود..

من خیلی باهاش بازی کرده بودم من خرابش کرده بودم خرابش کرده بودم !!!!!!!! و فقط خودم می دونستم چی قرار به روزش بیاد.

یادمه همیشه بهم میگفت میترسه از روزی که خراب بشه و من بندازمش تو زباله دونی .می گفت اون موقع خیلی داغونم هر کی بخواد میتونه دست ببره تو زباله دونی درم بیاره باهام بازی کنه و بعد پرتم کنه. من چه طور از خودم دفاع کنم؟؟.وقتی بهش گفتم دوستت دارم همیشه مراقبتم ((باشم یا نباشم)) آروم شد خیلی آروم. لبخندی زد اون به من اعتماد داشت اعتماد داشت.

 

گفتم دیگه نمی خوامت دیگه  کهنه شدی  فقط گفت باشه هر چی تو میگی.

صدای خرد شدنش رو می شنیدم. گفتم اصلا می دونی چیه باید بندازمت تو زباله دونی این بار سکوت کرد .نمی دونم به داشت به چی فکر می کرد شاید به قول هام.

من صدای زجه هاشو می شنیدم داشت گریه می کرد

گوشامو محکم گرفتم اینجا بود که مطمعن شدم عروسکم داغون شده



نوشته شده توسط نفس در  چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 05:10 ق.ظ

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

نفس (38)


موضوعات

General (38)


 آرشیو

بهمن 1386 (1)
آبان 1386 (3)
مهر 1386 (11)
شهریور 1386 (13)
مرداد 1386 (10)


صفحات





لینكستان

  forbidden wispers





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی